مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

391

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ايشان بشتافت . چون ايشان جلنار را ديدند ، بشناختند و او را در آغوش كشيدند و سخت بگريستند . پس از آن گفتند : اى جلنار ، چگونه در اين چهار سال ما را ترك كردى و ما را از مكان خود نياگاهانيدى ؟ به خدا سوگند كه از دورى تو جهان بر ما تنگ بود . از خور و خواب بازمانده ، از بهر تو گريان بوديم . پس از آن كنيزك دست برادر و مادر ببوسيد و ساعتى با يكديگر بنشستند . آنگاه ايشان از حالت جلنار جويان شدند . جلنار گفت : چون من از شما جدا گشتم ، مردى مرا گرفته ، به بازرگانى فروخت و آن بازرگان ، مرا بدين شهر آورده ، بده هزار دينار بپادشاه شهر بفروخت . و پادشاه اين شهر ، مرا بتمامت كنيزكان و زنان خود برگزيد . چون برادر او اين سخن بشنيد ، گفت : حمد بر آن خدائى كه ديدار تو بر من بنمود . لكن اى خواهر ، قصد من اينست كه برخيزى تا بسوى شهر و پيوندان خويش شويم . ملك چون سخن برادر جلنار بشنيد ، از بيم ، عقلش بپريد كه مبادا كنيزك سخن برادر قبول كند . و اما جلنار جواب داد : اى برادر ، مردى كه مرا شرى كرده ، پادشاه اين شهر است و او پادشاهيست بزرگ و بامروت و با من بسى احسان كرده و از روزى كه بنزد او آمده‌ام ، سخنى كه خاطرم از او برنجد ، نگفته است و او هيچ كار بىمشورت من نكرده . و نيز اى برادر ، اگر من از او جدا شوم ، از بسيارى محبت كه او به من دارد ، در حال بميرد . به خدا سوگند اگر پدر من زنده ميبود ، رتبت من در نزد پدر بدين پايه كه در نزد اين ملك است ، نمىبود . و اكنون من از او آبستنم . حمد خدائى را كه مرا دختر پادشاه بحر و شوهر مرا از بزرگترين پادشاهان برّ كرده است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و چهل و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جلنار بحريه ، نخست حكايت خود با برادر بازگفت . پس از آن او را آگاه كرد كه : ملك ، فرزندى نرينه يا مادينه ندارد . من از